قرآن ناطق(عج)
23616714_9985236556-MihanFal-com

153 - حکایاتی شیرین در خصوص تربیت فرزند

نویسنده : زهرا رستگار

حکایاتى چند در خصوص تربیت کودک ۱- توجه به کودک گروهى از کودکان مشغول بازى بودند. ناگهان با دیدن پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که به مسجد مى رفت ، دست از بازى کشیدند و به سوى حضرت دویدند و اطرافش را گرفتند. آنها دیده بودند پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله ، […]

حکایاتى چند در خصوص تربیت کودک

۱- توجه به کودک

گروهى از کودکان مشغول بازى بودند. ناگهان با دیدن پیامبر صلّى اللّه علیه و آله که به مسجد مى رفت ، دست از بازى کشیدند و به سوى حضرت دویدند و اطرافش را گرفتند. آنها دیده بودند پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله ، حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را به دوش خود مى گیرد و با آنها بازى مى کند. به این امید، هر یک دامن پیامبر را گرفته ، مى گفتند: (شتر من باش )!

پیامبر مى خواست هر چه زودتر خود را براى نماز جماعت به مسجد برساند، اما دوست نداشت دل پاک کودکان را برنجاند. بلال در جستجوى پیامبر از مسجد بیرون آمد، وقتى جریان را فهمید خواست بچه ها را تنبیه کند تا پیامبر را رها کنند. آن حضرت وقتى متوجه منظور بلال شد، به او فرمود: (تنگ شدن وقت نماز براى من از این که بخواهم بچه ها را برنجانم بهتر است .)

پیامبر از بلال خواست برود و از منزل چیزى براى کودکان بیاورد.

بلال رفت و با هشت دانه گردو برگشت . پیامبر صلّى اللّه علیه و آله گردوها را بین بچه ها تقسیم کرد و آنها راضى و خوشحال به بازى خودشان مشغول شدند.

بیان : توجه به نیاز و خواسته هاى کودک از اصول اولیه تربیت است . آسان ترین و پسندیده ترین راه ، راضى کردن کودکان و همان روش متواضعانه پیامبر است که علاوه بر تاءمین نیاز کودک ، به آنها نوعى شخصیت نیز مى بخشد.

۲-+

سال ها از بعثت پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله گذشته بود. هنوز افکار دوران جاهلیت و تبعیض بین فرزندان وجود داشت . مردى عرب ، آن روز براى انجام دادن کارى دست دو فرزندش را گرفت و شرفیاب محضر رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله شد. هنگامى که نشسته بود، یکى از فرزندان خود را در آغوش گرفت ، به او محبت کرد و او را بوسید و به فرزند دیگرش ‍ توجهى نکرد.

پیغمبر که این صحنه تاءثّرانگیز را مشاهده کرد نتوانست طاقت بیاورد، پس ‍ فرمود: (چرا با فرزندان خود به طور عادلانه رفتار نمى کنى ؟)

آن مرد عرب جوابى جز سکوت نداشت . سرش را پایین انداخت و عرق شرم بر پیشانى اش نشست .

او در آن روز دریافت که کارش اشتباه بوده است و فهمید که در نگاه کردن نیز نباید بین فرزندان فرقى گذاشت .

۳- تربیت قبل از تولد

ملا محمد تقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است . وى در تربیت فرزندش  اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال ، دقت فراوان نشان مى داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد کند.

محمدباقر، فرزند ملامحمدباقر کمى بازیگوشى پرداخت . شبى پدر براى نماز و عبادت به مسجد جامع اصفهان رفت . آن کودک نیز همراه پدر بود. محمدباقر در حیاط مسجد قرار ماند و به بازیگوشى پرداخت . وى مشک پر از آبى را که در گوشه حیاط مسجد قرار داشت با سوزن سوراخ کرد و آب آن را به زمین ریخت . با تمام شدن نماز، وقتى پدر از مسجد بیرون آمد، با دیدن این صحنه ، ناراحت شد. دست فرزند را گرفت و به سوى منزل رهسپار شد. رو به همسرش کرد و گفت : (مى دانید که من در تربیت فرزندم دقّت بسیار داشته ام . امروز عملى از او دیدم که مرا به فکر واداشت . با این که در مورد غذایش دقت کرده ام که از راه حلال به دست بیاید، نمى دانم به چه دلیل دست به این عمل زشت زده است . حال بگو چه کرده اى که فرزندمان چنین کارى را مرتکب شده است .)

زن کمى فکر کرد و عاقبت گفت : راستش هنگامى که محمدباقر را در رحم داشتم ، یک بار وقتى به خانه همسایه رفتم ، درخت انارى که در خانه شان بود، توجه مرا جلب کرد. سوزنى را در یکى از انارها فرو بردم و مقدارى از آب آن را چشیدم .

ملا محمد تقى مجلسى با شنیدن سخن همسرش آهى کشید و به راز مطلب پى برد.

بیان : اگر در روایات اسلامى تاءکید شده که خوردن غذاى حرام ولو اندک در نطفه تاءثیر سوء دارد به همین جهت است . لذا بزرگان علم تربیت گفته اند: (تربیت قبل از تولد شروع مى شود.)

۴-فرزند، نتیجه دعا

(على بن بابویه ) آن مرد بزرگ الهى ، در پنجاه سالگى ، هنوز صاحب فرزندى نبود. او که عشق و علاقه وافرى به اهل بیت و ائمه اطهار علیه السلام داشت ، طى نامه اى به یکى از نایبان خاص امام زمان علیه السلام از او خواست که از محضر حضرت بقیه الله بخواهد براى او دعا کند تا خداوند فرزندى صالح و فقیه به او عنایت فرماید. تقاضاى آن مرد عارف و خداشناس به محضر امام علیه السلام رسید. آن حضرت در جواب فرمود: (او از همسر خود صاحب فرزند نخواهد شد، اما به زودى همسرى نصیب وى خواهد گردید که از وى داراى دو پسر فقیه خواهد گشت .) مطابق وعده حضرت امام زمان علیه السلام ، دوران بى فرزندى سپرى شد و خداوند به او سه فرزند پسر داد که دو پسرش به نام هاى محمد و حسین به برکت هوش و حافظه فوق العاده شان به بالاترین مراتب فقاهت رسیدند.

محمد معروف به (شیخ صدوق ) در همان دوران طفولیت صاحب نبوغ و هوش سرشارى بود و اساتید خود را به شگفتى وامى داشت .

۵- کودک و تاثیرات محیط

سال هاى سال از حادثه مصیبت بار جنگ دوم جهانى گذشته بود. زنى فرانسوى به جراحى مغز احتیاج پیدا کرد. با این که آن زن آلمانى نمى دانست ، اما وقتى چاقوى جراحى به رگى از مغز وى اصابت کرد، زن در حال بى هوشى شروع به خواندن سرودى به زبان آلمانى نمود. چاقو را که از رگ برداشتند، خواندن سرود نیز قطع شد. تکرار این عمل تعجب پزشکان را در پى داشت .

پس از تحقیقات فراوان ، پرده از این راز برداشته شد: هنگام هجوم آلمان به فرانسه ، این زن که در آن هنگام کودک خردسالى بیش نبوده ، در خیابان شاهد سرودهایى بوده است که سربازان اشغالگر آلمانى مى خوانده اند. این سرودها از آن هنگام در ضمیر ناخودآگاهى وى محفوظ مانده بوده است .

بیان : موضوع تاءثیرپذیرى در سنین کودکى ، در روایات بسیار مورد تاءکید قرار گرفته است و شاید حکمت خوانده اذان و اقامه در گوش راست و چپ کودک بعد از تولد، همین جهت باشد.

۶- بوسیدن کودک

بسیار دیده مى شد که پیامبر اسلام علیه السلام حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را در آغوش مى گرفت و مى بوسید. روزى آن دو را در بغل گرفت و بوسید. شخصى که حضور داشت ، وقتى علاقه پیامبر و رفتار وى را با اطفال دید به فکر فرو رفت و پیش خود گفت : (آیا تا به حال در اشتباه بوده ام ؟ آیا روش اسلام در تربیت فرزند این است ؟ اگر این طور است پس ‍ من در این مساءله بسیار کوتاهى کرده ام ).

به پیامبر نزدیک شد و در حالى که خجالت مى کشید سخن بگوید، عرض ‍ کرد: (یا رسول الله من داراى ده فرزند کوچک و بزرگ هستم ، اما تا کنون هیچ یک از آنها را نبوسیده ام .)

پیامبر نزدیک شده و در حالى که خجالت مى کشید سخن بگوید، عرض  کرد: (یا رسول الله من داراى ده فرزند کوچک و بزرگ هستم ، اما تا کنون هیچ یک از آنها را نبوسیده ام .)

پیامبر از گفته او به قدرى ناراحت شد که رنگ چهره مبارکشان تغییر کرد. ایشان به او فرمود:

(خداوند مهر و محبت را از قلب تو بیرون کرده است . آن کس که به کودکان ما رحم نمى کند و به بزرگ ما احترام نمى گذارد، از ما نیست .)

۷- گام اول در تنبیه کودک

خانواده اى از دست فرزند شرورشان کلافه شده بودند. بى ادبى فرزند خردسال ، پدر و همه اهل منزل را رنج مى داد. بیرون از منزل نیز کسى از آزار و اذیت او آسایش نداشت . پدر نیز هر بار او را در باد کتک مى گرفت ، به امید این که بر اثر تنبیه ، دست از کارهاى زشت بردارد؛ اما فایده اى نداشت .

روزى دست فرزند خود را گرفت و نفس زنان ، نزد حضرت ابوالحسن علیه السلام آورد و از وى شکایت کرد. حضرت نگاهى به آن مرد کرد و خواست راه و روش تربیت کردن را به او بیاموزد. فرمود: (فرزندت را نزن )

مرد از خودش پرسید: پس چگونه فرزندم را تربیت کنم . منتظر بود تا ادامه کلام امام را بشنود امام ادامه داد:

(براى ادب کردنش از او دورى و قهر کن )

مرد گویا دنیاى جدیدى در تربیت فرزند به رویش گشوه شد. در همان لحظه تصمیم گرفت شیوه قهر و دورى را پیشه خود سازد و با فرزندش سخنى نگوید. در همین فکر بود که ادامه کلام امام ، او را آگاه تر کرد. امام فرمود: (ولى مواظب باش قهرت زیاد طول نکشد و هر چه زودتر با فرزندت آشتى کن .)

بیان : شیوه تنبیه بدنى در تربیت کودک هیچ تاءثیرى ندارد، بلکه نتیجه عکس ‍ دارد. چون علاوه بر عادت به تنبیه ، عظمت و ابهت پدر و مادر و یا معلم را نزد کودک خدشه دار مى کند و راه براى تربیت بعدى نیز بسته مى شود.

۸-کودکان امروز بزرگان فردا

حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام هر از گاهى فرزندان را دور خود جمع مى کرد و آنان را نصحیت مى نمود. روزى فرزندان خود و فرزندان برادرش را فرا خواند. کودکان قبل از شرفیاب شدن به حضور امام ، نمى دانستند ایشان به چه قصدى آنها را دعوت کرده است ، ولى خوشحال بودند که هر وقت نزد امام مى روند، با دست پر باز مى گردند.

همه کودکان که دور امام علیه السلام گرد آمدند، امام علیه السلام فرمود: (همه شما، کودکان امروز هستید و امید مى رود که بزرگان اجتماع فردا نیز باشید؛ پس دانش بیاموزید و در کسب علم کوشش کنید.)

۹- مادر و فرزندى پاک

خلیفه دوم ، گاهى شبها از منزل بیرون مى رفت . شبى صداى زنى را شنید که از دخترش مى خواست شیر گوسفندان را براى فروش بیشتر، با آب مخلوط کند، اما دختر از این کار امتناع مى کرد. وقتى که مادر از روى تمسخر گفت : (خلیفه ما را نمى بیند.)

دختر گفت : (خداى خلیفه که ما را مى بیند).

خلیفه به پسرش (عاصم ) گفت : (تحقیق کن تا او را برایت خواستگارى کنم ).

بعد از تحقیق ، متوجه پاک بودن دختر شدند. ازدواج که صورت گرفت ، خداوند دخترى به آنها داد که (ام عاصم ) نام نهاده شد، این دختر با (عبدالعزیز بن مروان ) ازدواج کرد. خداوند پسرى به نام (عمر بن عبدالعزیز) به آنها عطاکرد.

عمر بن عبدالعزیز وقتى به خلافت رسید، سبّ امیرالمؤ منین را ممنوع کرد، فدک را به فرزندان حضرت زهرا برگرداند و وقتى که به این کار او اعتراض ‍ مى کردند و مى گفت : (حق با حضرت فاطمه علیه السلام است .)

۱۰- کودکان را قرآن بیاموزید

زمانى که (فرزدق ) در دوران کودکى ، همراه پدرش به حضور امام على علیه السلام رسید، امام از پدرش سؤ ال کرد: (این پسر کیست ؟)

جواب داد: (او فرزند من است و همام نام دارد.)

پدر فرزدق در ادامه سخنش گفت : (شعر و کلام عرب را آن چنان به او آموختم که مهارت کامل در این فن دارد.)

آن مرد انتظار داشت که فرزندش مورد تشویق امام علیه السلام قرار بگیرد، ولى امام علیه السلام که افتخار کودک مسلمان را در فراگیرى قرآن مى دانست فرمود: (اگر قرآن را به او یاد مى دادى برایش بهتر بود.)

فرزدق وقتى این سخن امام را شنید به فکر فرو رفت . کلام امام علیه السلام در قلبش نشست و این سخن همیشه در خاطرش ماند. از آن لحظه خودش ‍ را مقید کرد تا وقتى قرآن را حفظ نکند آرام ننشیند. چنین نیز کرد و قرآن را کاملا حفظ نمود.

۱۱- از حرف تا عمل

در زمان پیغمبر اکرم ص ، طفلى بسیار خرما مى خورد. هر چه او را نصیحت مى کردند که زیاد خوردن خرما ضرر دارد، فایده نداشت . مادرش تصمیم گرفت او را به نزد پیغمبر صلّى الله علیه و آله بیاورد تا او را نصیحت کند. وقتى او را به حضور پیغمبر آورد، از پیغمبر خواست تا به طفل بفرماید که خرما نخورد، اما آن حضرت فرمود: (امروز بروید و او را فردا دوباره بیاورید.)

روز دیگر زن به همراه فرزندش خدمت پیغمبر صلّى الله علیه و آله حاضر شد. حضرت به کودک فرمود که خرما نخورد. در این هنگام زن ، که نتوانست کنجکاوى و تعجب خود را مخفى کند، از ایشان سؤ ال کرد: (یا رسول الله ، چرا دیروز به او نفرمودید خرما نخورد؟)

حضرت فرمود: (دیروز وقتى این کودک را حاضر کردید، خودم خرما خورده بودم و اگر او را نصیحت مى کردم ، تاءثیرى نداشت .)

امام صادق علیه السلام فرمود: (به راستى هنگامى که عالم به علم خود عمل نکرد، موعظه او در دل هاى مردم اثر نمى کند، همان طور که باران از روى سنگ صاف مى لغزد و در آن نفوذ نمى کند.)

 

۱۲- بهترین نام

چهارمین فرزندم که به دنیا آمد، او را خدمت حضرت امام بردم تا نامى برایش انتخاب کند. به ایشان عرض کردم : (تصمیم داشتم نامش را على بگذارم ، ولى ترجیح دادم شما نامى براى او انتخاب فرمایید.)

امام لبخند شیرینى به لب آورد و فرمود: (از على بهتر چیست ؟)

۱۳-شیوه تبریک گفتن نوزاد

مردى به هنگام تبریک تولد فرزند یکى از دوستانش ، به او گفت : (تولد این نوزاد که سوار بر مرکب مراد خواهد بود، بر تو مبارک باد.)

حضرت امیر علیه السلام که حضور داشت به او فرمود: (به هنگام تبریک و شادباش نوزاد چنین بگو: خداى بخشنده را شکرگذار باش و این بخشش ‍ او، بر تو مبارک باد. امید که فرزندت به کمال توانایى برسد و از نیکوکارى اش ‍ بهره مند شوى .)

بیان : اسلام در هر مورد دستور کاملى دارد که محور آن گام زدن انسان در مسیر توحید و رسیدن به کمال است . این هدف مقدس حتى در محتواى (شادباش نوزاد) از طرف ائمه علیه السلام پیشنهاد شده است .

 

۱۴- دختر، خیلى خوب است

در زمستان ۱۳۶۳، خداوند به من دخترى عطا فرمود. او را به خدمت حضرت امام بردم ، ایشان با دیدن نوزاد، بى درنگ دست ها را پیش آورد و قنداق کودک را گرفت . پرسید: (پسر است یا دختر؟)

گفتم : (دختر است .)

ایشان با شنیدن این حرف ، نوزاد را در آغوش فشرد. صورتشان را به صورت کودک گذاشت ، پیشانى اش را بوسید و سه بار فرمود: (دختر، خیلى خوب است .)

آن گاه از نامش سؤ ال کرد: گفتم : (دلمان مى خواهد شما نامى برایش ‍ انتخاب بفرمایید.)

حضرت امام بدون تاءمّل سه بار فرمود: (فاطمه ، خیلى خوب است .)

۱۵- موفقیت در علاقه و استعداد کودک

یکى از نقاشان بزرگ روزگار، در کودکى ، هنگامى که به مدرسه مى رفت ، بسیار نامرتب و شلوغ بود. نه خود درس مى خواند و نه مى گذاشت سایر شاگردها به درس استاد گوش فرا دهند. روزى استاد او را به حضور طلبید تا در خلوت پندش دهد و عاقبت بازیگوشى و سهل انگارى را به او گوشزد نماید. در حینى که شاگرد تنبل را نصیحت مى کرد، مشاهده نمود که وى با قطعه زغالى ، روى زمین ، تصاویر زیبایى را نقش مى زند. استاد باتجربه به فراست دریافت که آن کودک براى نقاشى آفریده شده است . براى همین با پدرش صحبت کرد و او را به تغییر دادن رشته تحصیلى فرزندش ترغیب نمود. بعدها که آن کودک ، نقاش بزرگى شد، صحّت پیش بینى آن آموزگار هوشمند، پدیدار گردید.

از (ادیسون ) پرسیدند که چرا اکثر جوانان به قله هاى موفقّیت دست پیدا نمى کنند؟ وى جواب داد: (چون در مسیرى که استعدادش را دارند گام نمى زنند.)

۱۶- شناخت لیاقت هاى کودک

مى گویند: (انیشتن) دانشمند بزرگ و فیزیکدان عصر حاضر، در کلاس هاى ابتدایى چهره درخشانى نداشت ، ولى در سال هاى بعد، استعداد شگرف و مخفى مانده خود را بروز داد.

به (ملکشاه سلجوقى ) خبر رسید که (قیصر روم )، در صدد تسخیر بغداد است . ملکشاه با ارتش منظم خود به سوى مرز ایران حرکت کرد.

(خواجه نظام الملک ) روزى از ارتش سان مى دید که ناگاه قیافه سربازى کوتاه قد، توجه او را به خود جلب کرد. دستور داد که او را از صف بیرون کنند. او تصور کرده بود که از آن سرباز کوتاه قد، کارى ساخته نیست . ملکشاه به خواجه گفت : (چه مى دانى ؟ شاید همین سرباز قیصر را اسیر کند.)

اتفاقا مسلمانان در این نبرد پیروز شدند و قیصر روم به دست همین سرباز اسیر گردید.

بیان : مربى یا پدر و مادر موفق ، آنهایى هستند که از شاگرد و یا کودک خود شناخت خوبى داشته باشند؛ استعدادهاى آنها را بیابند و زمینه شکوفایى آن را فراهم کنند. چون خداوند در هر کس استعداد خاصى را قرار داده است که شخص با شکوفایى آن استعداد به توفیق دست خواهد یافت .

۱۷-تاثیر شیر مادر

مرحوم شهید (آیه الله حاج شیخ فضل الله نورى ) را در زمان مشروطه به دار زدند. این مجتهد عادل انقلابى ، علیه مشروطه غیرمشروعه آن زمان قد علم کرد. با این که اول مشروطه خواه بود، اما چون مشروطه در جهت اسلام نبود، با آن مخالفت کرد. عاقبت او را گرفتند و زندانى کردند. شیخ پسرى داشت . این پسر، بیش از بقیه اصرار داشت که پدرش را اعدام کنند. یکى از بزرگان گفته بود، من به زندان رفتم و علت را از شیخ فضل الله نورى سؤ ال کردم . ایشان فرمود: (خود من هم انتظارش را داشتم که پسرم چنین از کار در آید.)

چون شیخ شهید، اثر تعجب را در چهره آن مرد دید، اضافه کرد: (این بچه در نجف متولد شد. در آن هنگام مادرش بیمار بود، لذا شیر نداشت . مجبور شدیم یک دایه شیرده براى او بگیریم . پس از مدتى که آن زن به پسرم شیر مى داد، ناگهان متوجه شدیم که وى زن آلوده اى است ؛ علاوه بر آن از دشمنان امیرالمؤ منین علیه اسلام نیز بود…)

کار این پسر به جایى رسید که در هنگام اعدام پدرش کف زد. آن پسر فاسد، پسرى دیگر تحویل جامعه داد به نام کیانورى که رئیس حزب توده شد

بیان : کودک وقتى که خون و پوست و گوشت و استخوانش پرورش یافته مادر است ، روحیات فرزند نیز جداى از روحیات مادر نخواهد بود.

۱۸- احترام به کودک

شبى مرحوم آیه الله (محمد تقى خوانسارى ) در حال بازگشت از نماز جماعت ، در خیابان اطراف حرم مطهر حضرت معصومه علیه اسلام کودکى را در حال گریه کردن مى بیند. وقتى علت گریه اش را مى پرسد، کودک جواب مى دهد: (پولى را که براى گرفتن نان به همراه داشتم گم کرده ام .)

بى درنگ آن مرجع بزرگ به حالت نیمه نشسته ، مشغول جستجوى مى شود تا این که آن دو ریال گمشده را پیدا مى کند و به کودک مى دهد.

ایشان به راحتى مى توانستند چند برابر آن پول را به کودک بدهند، اما براى این که او احساس شرمندگى نکند، به این شکل به او کمک کردند.

 

۱۹- نتیجه تحمیل عبادت

مردى با آن که پدرش از مؤ منان بود، خدا و معاد را انکار مى کرد و به هیچ یک از اصول و فروغ مذهبى پاى بند نبود شخصى از او پرسید: چه شده است که با داشتن چنین پدر مؤ من و با تقوایى،تو چنین از آب در آمدى ؟

مرد جواب داد:

اتفاقا پدرم باعث شده است که چنین باشم . یادم مى آید زمانى که هنوز کودک نوپایى بودم ، هر سحر، پدرم با زور مرا از خواب بیدار مى کرد تا وضو بگیرم و مشغول نماز و دعا شوم . این کار او آن قدر بر من سنگین و طافت فرسا مى آمد که کم کم از عبادت و نماز متنفر گردیدم و با آن که سال ها از آن ماجرا مى گذرد، هنوز به هیچ یک از مقدسات و معتقدات مذهبى ، علاقه اى ندارم .

 

۲۰- احترام به شاگرد نوجوان

یکى از علماى وارسته ، کلاس درسى داشت و از میان شاگرانش به نوجوانى بیشتر احترام مى گذاشت . روزى یکى از شاگردان از آن عالم پرسید: (چرا بى دلیل ، این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟)

آن عالم دستور داد چند مرغ آورند. آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد و گفت : (هر یک از شما مرغ خود را در جایى که کسى نبیند ذبح کند و بیاورد.)

شاگران به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها، مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد؛ اما نوجوان مرغ را زنده آورد.

عالم به او گفت : (چرا مرغ را ذبح نکرده اى ؟)

او در پاسخ گفت : (شما فرمودید مرغ را در جایى ذبح کنید که کسى نبیند؛ من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا مى بیند.)

شاگردان به تیزنگرى و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پى بردند، او را تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر به او احترام مى گذارد.

۲۱- نتیجه دوستى با نادان

پهلوانى از بیابانى مى گذشت . خرسى را دید که در تله اى گرفتار شده بود پهلوان خرس را نجات داد. خرس نیز با او دوست شد. و پس از آن ، همه جا همراه او بود. روزى حکیمى به پهلوان گفت : (خرس یک حیوان نااهل است . دوستى با نااهلان نیز روا نیست . به دوستى خرس دل مبند.)

پهلوان سخن حکیم را گوش نکرد. تا آن که روزى خرس و پهلوان در گوشه اى خوابیده بودند. از قضا مگسى به سراغ خرس آمد. خرس هر چه با دستش آن مگس را رد مى کرد، باز مگس مى آمد و او را آزار مى داد. سرانجام خرس برخاست و رفت از کنار کوه ، سنگى بزرگ برداشت و آورد. چون دید آن مگس روى صورت پهلوان نشسته است ، آن سنگ بزرگ را با خشم روى آن مگس انداخت تا او را بکشد؛ در نتیجه سر پهلوان ، زیر آن سنگ بزرگ کوفته شد و او جان داد. این بود نتیجه دوستى با خرس که به (دوستى خاله خرسه ) معروف است

۲۲- اهمیت درس

(شیخ مرتضى انصارى ) که از بزرگ ترین اساتید و فقهاى شیعه است ، از یکى از شاگردانش پرسید: (چرا دیروز در جلسه درس حاضر نبودى ؟)

شاگرد گفت :(کار داشتم .)

شیخ فرمود: (بعد از این به درس مگو کار دارم ، به کار بگو درس ‍ دارم .)

 

۲۳- شخصى که درس خوان نمى شود

وقتى (سید حسن مدرس ) در مدرسه (سپهسالار) درس مى داد و مسؤ ول مدرسه بود، یکى از نزدیکان وى ، شخصى را به عنوان محصل به مدرسه آورد؛ به وى معرفى نمود و گفت : (ایشان مى خواهد در خدمت شما درس بخواند.)

مدرس نگاهى به داوطلب کرد و گفت : (ایشان درس خوان نمى شود.)

مرحوم مدرس وقتى تعجب آن مرد را دید، ادامه داد:(به دکمه هاى قیطانى پیراهنش نگاه کن . تا بخواهد دکمه هایش را بیندازد وقتش تمام شده دکمه هاى قیطانى نمى گذارد، زندگى اش به رفاه طلبى آغشته مى شود و روحیه شجاعت و آزادگى را نیز از دست مى دهد.)

منبع : کتاب  صد حکایت تربیتى ، به قلم  مرتضى بذرافشان

0 دیدگاه ارسال شده است

نظر خود را با ما در میان بگذارید